به ياد دارم در دوران راهنمايي كه روحيات و افكار خاص خودش را دارا بود من به شدت از دو نفر متنفر بودم .

واژه ي تنفر را به اين دليل به كار مي برم كه واقعا در درون ذهن خودم به يك همچنين احساسي رسيده بودم .

اين دو شخصيت يكي آقاي مطهري بود و ديگري آقاي خميني .

قطعا در اين لحظه اگر انگشت حيرت را به دهان نبرده باشيد ولي تيغ غيرت خود را نمي توانيد از چنگ تار هاي اين متن گستاخ رهايي بخشيد.

خواهش مي كنم قبل از قضاوت هاي آني و تصميم هاي فوري اجازه بدهيد صادقانه ماجراي خودم و اين دو شخصيت را برايتان بيان كنم .

دوران راهنمايي مانند اكثر افراد در اين سن داراي روحيات خاص و ذهنيتي خام بودم.

از طرفي در محيطي كه رشد مي كردم فضا به گونه اي نبود كه بتوانم به صورت كاملا عمقي با اين افراد آشنايي پيدا كنم. حتي آشنايي سطحي من نيز بي طرفانه نبود و كاملا ميشد از آن ذهنيت ،جهت دار بودن آنرا متوجه شد.قطعا اين نوع جهت دار بودن ذهنيت من از محيطي ناشي ميشد كه در آن به سر ميبردم .

اگر بخواهم ميزان تنفر خودم را برايتان توصيف كنم فقط مي توانم بگوم كه موقعي كه در جايي در مورد اين دو فرد صحبت ميشد ميتوانستم انزجار خودم را در درون احساس كنم. واقعا نمي دانم چرا اين گونه احساس در من به وجود مي آمد ولي هر چه كه بود اين احساس وجود داشت و من لااقل خودم را نمي توانستم از وجود اين احساس خالي بدانم.

شايد يك علتش اين باشد كه روحيه ام كاملا با ريا در تضاد است و چون ميديدم عده اي كه خود را دوستدار و علاقمند و پيرو آنها مي دانستند اعمال و رفتار شان را با ريا آغشته بود .به همين علت اين نوع نگاه و ذهنيت از اين دو شخصيت در من به وجود آمده بود.و چون نمي توانستم به طور مستقل و بي طرفانه با اين دو تن آشنايي پيدا كنم ( كه همان طور كه گفتم محيط بي تاثير نبود و به محيط ،شرايط سني و خام بودن من را هم اضافه كنيد ) .

خلاصه گذشت و گذشت تا اين كه من وارد دبيرستان شدم .ورود من به دبيرستان همراه بود با تغيير جهت كلي ذهن و روح من .

اين بدين علت بود كه من تقريبا با ورود به دبيرستان از تمام دوستان دوران راهنمايي و آنها كه در ميانشان بودم جدا شدم و تنها شدم .

در اين دوران نمي دانم چه بر سرم آمد كه با افكار دكتر شريعتي آشنا شدم .اين آشنايي افكار از كتابهاي شريعتي شروع شد كه هر روز به تعدادشان افزوده ميشد.

بعد از مدتي كه آشنايي مجملي با آرا و انديشه هاي شريعتي پيدا كرده بودم .به توسط همين شريعتي با مطهري آشنا شدم .

آن هم به خاطر اين كه او در بعضي سخنرانيهايش از وي نام برده بود .

من به علت علاقه ي شديدي كه به شريعتي پيدا كرده بودم واقعا برايم مهم بود بدانم چه چيزي در مطهري وجود دارد كه شخصيتي مانند شريعتي از او نام مي برد ( آن موقع نمي دانستم كه اين دو اولا تقريبا همشهري و در ثاني در حسينيه ي ارشاد همكار هستند).

اين شد كه من به دنبال كتابهاي مطهري رفتم . يادم مي آيد اولين كتابي كه از ايشان به دستم رسيد كتاب علل گرايش به ماديگري بود.وقتي قسمتي از كتاب را مطالعه كردم و موضع گيري هاي مطهري را در باب ماركسيسم و ماترياليستها خواندم  به سوي افكار و كتابهاي ديگر او كشيده شدم.

در كتابهاي او توانستم  فهم عميق او از انديشه ي اسلامي را مشاهده كنم . من از شريعتي ديد عميق اجتماعي را آموخته بودم و حالا مطهري فهم عميق ديني را بر اين ديد اجتماعي افزوده بود.

اگر بخواهم به صورت تمثيلي اين تاثير و تاثر را از اين بزرگواران بيان كنم اينگونه خواهد بود كه مطهري با نگاه دقيق خود به آموزه هاي ديني خشت هايي را به من ارزاني داشت و من با گذاشتن اين خشت ها بر روي هم توانستم درك ديني خود بالا ببرم و شريعتي با ياد دادن جهت و اين كه با استفاده از اين درك چگونه به پيرامونم نگاه كنم باعث شدند درك و فهم ديني ام را ارتقا ببخشم .

آشنايي من با مطهري ذهنيت من را نسبت به آقاي خميني نيز تغيير داد و من متوجه شدم آنچه را كه مطهري و شريعتي به من آموخته بودند آقاي خميني بدان ها جامه ي عمل پوشانده بود .

اين شد كه من در حال حاضر ارادتي را كه به آقايان مطهري و خميني دارم بيش از ارادتي است كه به شريعتي دارم. هر چند  او باعث شده بود كه من با اين دو بزرگوار آشنا شوم.

شايد براي كساني كه با هركدام از اين بزرگواران آشنايي دارند اين نكته عجيب باشد كه چگونه آشنايي با افكار شريعتي منجر به اين شود كه شخص به سوي اقايان مطهري و خميني كشيده شود . خب اين هم از شگفتي هاي روزگار است.